+ 1

امروز فردا شد، یکسال

رفتی برنگشتی یکسال

چهره ام سردو زردشد ولی

 شیرین بود باهم بودیم پارسال

                                                                                         (از دوستم)

نویسنده : پیمان مظفری ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
تگ ها: فردا و سال
comment نظرات () لینک


+ سایه

در یکی از همین روزها برایت خوابهای دست بسته , پا بسته  و لباسهای مندرس می بینم سعی کن با وضو بخوابی تا شاید از مصیبتها به دور باشی.

همه امشب می خواهند برای من خوابهای لب بسته ببینن ,منم به یکی از بچه اس میدم تا شاید تعبیری از این جالبها رایم پیدا کند ولی من از این معماها بی خیالم و فقط به فکر... خدایا چی ؟ به فکر,اه یادم افتاد به فکر یکی از بچه ها هستم که سال سوم دبستان باکتی کهنه(نه لباسی کهنه) با چکمه ای سیاه, قد کوتاه می افتم که کنار پارک دارد سر به زیر راه می رود الان چند مدتی است که ذهنم را به خود مشغول می کند .

از طرفی دیگر (عینکم را به چشم می زنم تا بهتر دید داشته باشم) پسر بچه ای با پفک به دست ( فرض کن ده سال پیش)در کنار سایه دیوار ساعت 12 ظهر نه اینکه از مدرسه برگردد سریع داردپفک می بلعد بنظرم معلم قران پول بهش داده چون این هم لباسی کهنه و تنها.

 

نویسنده : پیمان مظفری ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
comment نظرات () لینک


+ مادر

تاج از فرق برداشتن

جاودان ان تاج بر سر داشتن

در بهشت ارزو ره یافتن

هر نفس شهری ساغر داشتن

روز در انواع نعمتها و ناز

شب بتی چون ماه در برداشتن

صبح،از بام حهان چون افتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه، چ.ن ماه رویا افرین

ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در صریح فلک

بال در بال کبوتر داشتن

شوکت و فر سکندر داشتن

حشمت . جاه سلیمان یافتن

ملک هستی را مسخر داشتن

 تا ابد در اوج قدرت رسیدن

لذت یک لحظه ( مادر ) داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

نویسنده : پیمان مظفری ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩
comment نظرات () لینک


+ باور

باور انچیزی است که بیشتر از، کلمات بیان می شود و ممکن است

هیچگاه به صورت کلمات بیان نشود

و اگر بخواهیم انرا با الفاظ بیان کنیم به صورتی مبهم وغیرمستقیم و مسخ شده ابراز خواهد شد.

پس نذار باورم را با بیان مسخ کنم

 

(اسمیت)

نویسنده : پیمان مظفری ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۳
comment نظرات () لینک


+ می امد...

 

شعری که از خود نیست ولی انرا جالب می بینم

دوش می امد و رخساره برافروخته بود

تا کجا با دل غم زده ای سوخته بود

کهنه زلفش ره دین می زد ان سنگین دل

زپی اش مشعلی زچهره برافروخته بود

نویسنده : پیمان مظفری ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
comment نظرات () لینک


+ مشت خاک

 

من از این دنیا می روم

می روم....

                   تا از میان دشتی ریگ ها

 مشتی

 خاک پیدا کنم

بلکه اینده منو  تو

                                 رنگی بیابد؟

                                          

                                                     (سکوت)

نویسنده : پیمان مظفری ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٥
تگ ها: خاک و اینده
comment نظرات () لینک


+ پسش نیاز پیروزی

از شکست نهراسیدم!

از سقوط نهراسیدم!

شکست های پی در پی نشانه زنده بودن و پویایی شماست.

تنها در گورستان است که هیچ کس شکست نمی خورد.

شکست , پیشنیاز پیروزی است.

از تنه ی درختی که می شکند و سقوط می کند, شاخه های متعددی سر بر می اورد و هر کدام به درختی شکوهمند بدل می شود.

بدون شک,شکست درخت ,سبب رشد و موفقیت و زیاد شدن ان است.

...
ادامه مطلب
نویسنده : پیمان مظفری ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۱
comment نظرات () لینک


+ تا افتابی دیگر

رهروان خسته را احساس خواهم کرد

ماه های دیگری در اسمان کهنه خواهم کاشت

نور های تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت

لحظه ها رادر دو دستم جای خواهم داد.

چشم ها را باز خواهم کرد....

خوابها را در حقیقت روح خواهم داد

دیده را از پس ظلمت بسوی ماه خواهم خواند

نغمه ها را در زبان چشم خواهم ریخت.

گوش ها را باز خواهم کرد...

افتاب دیگری در اسمان لحظه خواهم کاشت

لحظه ها را در دو دست جای خواهم داد

سوی خورشید دگر،پرواز خواهم کرد.

(بزرگوار گلسرخی)

نویسنده : پیمان مظفری ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد